
روز را نه آفتاب می سازد نه باران ، ابر هم بود و نبودش مهم نیست، همه بهانه است. فقط حرف است که روز را آباد می کند یا حال را خراب . یک جمله ‘’دلم تنگ شده برایت‘’ ، یک احوالپرسی کوچک ‘’ رفیق پیدایت نیست، کجایی؟‘’ "نگرانت بودم ، بهتری؟ " ... یک نگاه مهربان و لبخند شیرین، بعلاوه ی جمله "دوستت دارم" ساده ، اینهاست که نوچ است ، دلچسب است، معمار روح است. اصلا حرف خوب مثل خبر خوب است ، حالت راخوب می کند ، حتی اگر هوا آفتابی باشد و داغ، یا ابری باشد و دلگیر، مهم آن حرف است و آن جان کلام ....
ادامه مطلب
لطفعلی خان زند زمانی که از کرمان به سمت بم رفت سه نفر همراه وی بودند ، یکی از سه همراه خان زند جهانگیرخان سیستانی پسر حاکم بم بود که امید بسیار و وعده یاری از طرف پدرش به او داده بود ، جهانگیرخان در طوفان شن گم شد. دو روز بعد در سحرگاه وقتی لطفعلی خان به تنهایی دروازه ارگ بم را کوفت و به درون رفت ، محمدحسین خان حاکم بم سراغ پسرش را از او گرفت و شنید که جهانگیرخان به دنبال او خواهد رسید ، خان زند خسته و پریشان در تالار ارگ سر به بالین گذاشت لیکن طالع او دیگر در فلک سعد نبود باشیهه ناگهان غران اسبی که به اندازه رخش شهره ی تاریخ است سراسیمه برخاست از پنجره ر...
ادامه مطلب