امان از حواس پرتی
-
تاریخ: 1395/6/15 ساعت: 20:12
علیرضا میگه ای امان از حواس پرتی که از همون بچّگی باعث میشد که وسائلمو اینور و اونور جا بذارم و هی از مادرم کتک بخورم و بزرگ هم که شدم بارها و بارها شد اسباب دردسرم ، این اواخر که دیگه کمی زیادتر هم شده این حواس پرتیه که باعث میشه این عیال ازم بول بگیره و هی بگه علیرضا دیگه پیر شدی و همین روزاس که آ...
صبحت بخیر عزیزم
-
تاریخ: 1395/6/14 ساعت: 23:36
ﻣﻌﯿﻦ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺗﻌﺮﯾﻒ می کند ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪxa0ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮑﺠﻮﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ...ﺷﺨﺼﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﺪﻡ ، ﭼﻨﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭxa0ﻋﺎﺷﻖ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﻓﺸﺎﺭﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥxa0ﺳﻦ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ...
اورنگ
-
تاریخ: 1395/6/14 ساعت: 3:54
بابا جان یه همکلاسی دارم یه اسم با مزّه داره اسمش اورنگه ، راستی ؟ ولی بابا جان اسمش که اسم خوبی نیس ، چرا بابا جان ؟xa0 آخه بابا اورنگ اسم یه دیو بوده توی شاهنامه ، یه دیوی که دشمن رستم بوده ، همون رستم که اگه یادت باشه من بهش کشتی گرفتن یاد داده بودم و از همه پهلوونا هم پهلونتر بوده ، خوب حالا باب...
متنی از نویسنده ایی ناشناس ارسالی از سرکار خانم مهندس محیا
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 7:00
روز را نه آفتاب می سازد نه باران ، ابر هم بود و نبودش مهم نیست، همه بهانه است. فقط حرف است که روز را آباد می کند یا حال را خراب . یک جمله ‘’دلم تنگ شده برایت‘’ ، یک احوالپرسی کوچک ‘’ رفیق پیدایت نیست، کجایی؟‘’ "نگرانت بودم ، بهتری؟ " ... یک نگاه مهربان و لبخند شیرین، بعلاوه ی جمله "دوستت دارم" ساده ...
مونده ام توی کار خدا
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 1:19
مونده ام توی کار خدا که چرا من بجز اینکه موهای سرم ریخته ان و اینکه فکرم مشغول اینه که چرا موس کامپیوتر از سمت راست بیرون میره ولی از سمت چپ نه مشکل دیگه ایی ندارم ، ها ؟ کسی می دونه ؟
اتوبان
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 1:19
میگی عاشقی ؟ بگو ببینم تا حالا شده حس کنی جیگرت داره می سوزه ؟ تا حالا شده توی اتوبان پشت موتور خلاف مسیر برونی و خودت نفهمی و دست آخر هم بزنن بهت و بیفتی توی جوب و موتور هم بیفته روت و تو فقط داغی دویدن خون رو xa0روی صورتت حس کنی ؟ تا حالا شده یه مشت خاک رو بگیری توی مشتت و گازشون بگیری ؟ تا حالا ش...
عروسی
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 1:19
همین نیم ساعت پیش امیرم پسرم و خانمش رفتن خونه خودشون ، به خدا جاش خیلی خالیه خیلی خیلی ، دارم آروم آروم گریه می کنم و تایپ می کنم ، بچّه ام سرشو گذاشت روی شونم و گلومو بوسید و با اشک ازم خداحافظی کرد ، بهش گفتم بابا خونه خودته اینجا اتاق و رختخوابتم سر جاشه ، هر غذایی هم خواستی بگو مثل سابق برات در...
چای شیرین
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 1:19
یکی از بزرگترین معضلات علیرضا در بچّگیش این چای شیرین خوردن هنرپیشه های خارجی توی این فیلما بود ، چجوری ؟ هااااااااااا ، الانه واسه اتون میگم ، علیرضا می دید که این خارجی ها می شینن پشت میز و یه دوتا دونه قند می ندازن توی استکانشون و با قاشق چایخوری یه هم کوچولو ازش می زنن و یه دو تا هورت ازش می خور...
مشخصات
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 1:19
علیرضا منصورآبادی
نیمکت
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 1:19
هنوز دستهایم در دستهای تو بود که باران بارید و تو رفتی چتر بیاوری... xa0 و من هنوز که هنوزه روی نیمکت منتظرم که یا باران بند بیاید یا تو با چتر برگردی...
لطفعلی خان زند
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 1:18
لطفعلی خان زند زمانی که از کرمان به سمت بم رفت سه نفر همراه وی بودند ، یکی از سه همراه خان زند xa0جهانگیرخان سیستانی پسر حاکم بم بود که امید بسیار و وعده یاری از طرف پدرش به او داده بود ، جهانگیرخان در طوفان شن گم شد. دو روز بعد در سحرگاه وقتی لطفعلی خان به تنهایی دروازه ارگ بم را کوفت و به درون رفت...